ساحل
 
 
 
یادته اون قدیما

توی ایوون حیات خونمون ؛ پرستوها

لونه ای ساخته بودن

حسرت و جدایی رو

هیچ موقع نمی دیدن

آخه تو خونه ء ما ؛ شهر ما  

همیشه مردم ما ؛ می خندیدین

توی باغچه ؛ روی بوته های یاس

یادته پروانه های رنگارنگ

چه قشنگ می رقصیدن

قصهء مادر بزرگ ؛ یادش بخیر

مارو با خودش میبرد

 پیش شاه پریون

یکی بود یکی نبود

توی چشم آدما

 عاشقی مثله یه افسانه نبود

حرفی از جنس غم و حسرت و آه

ورقای دفتر خاطره هارو نمی خوند

خنده ها از ته دل

گریه هامون

  حس دلمرده ء سایه های شب رو میشکوند

نکنه یادت بره

بوی شب بو ؛ رنگ نیلوفر آبی

باور دستای گرمی که پر از ستاره بود

نکنه دیر بشه باز؛ خوابش بره

عمو زنجیر بافمون

زنجیرای بافتمون گیر بکنن

توی قرن آهن و سکه ء زرد

نکنه بابا نیاد

یادته ؛ یادش بخیر

همه با هم یه صدا داد میزدیم

با صدای چی میاد

می دونم خورشید خانم

یه روز از همین روزا

قاصدک تو گوش من گفت

                           که دوباره باز میاد .................

 

یا حق ..............

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۰ساعت 3:56  توسط شاهين  
  بالا