|
ساحل
|
||
در دل نشان مهر تو آیینه شد به دست
دیدم که قامتت رخ مهتاب می شکست
از این مجال شیشه ای مانده در نفس
بشکسته بال عشق زسودای این قفس
هرگزمشین بی میُ معشوقه یک زمان
مستان ؛ غم زمانه ندارند دراین میان
بر زخم های کهنهء جانم چه دیده ای
لطف حبیب است و ندارم گلایه ای
گفتا طبیب میرسد ازره ؛ صبورباش
گفتم رغیب کو؛ که زند زخم دلخراش
در آن مقامی که ملک ره بدان نداشت
اسرار حق در دل میخانه ها گذاشت
گفتا که در توام ؛ به کجا می بری مرا
گفتم که عاشق هستم ومست وغزلسرا
یا حق .....................
کز ظلم شب منتظراست تا سحر رسد
یا رب کجایی که در این فصل بندگی
سالوس گشته زاهد و مستانه می رود
کی بی غبارمیرسد آوای رخش و نی
شوریدگان؛ ندیده غم دلدار می خرند
چون بسته پای شوق به زنجیربردگی
بر بوم خاطرات رخ پرواز می کشند
می مانی ای جان ، پی جانانه گر روی
این راه صد ساله به عشقش شبی برند
دردت به جانم این دل خونین کجا بری
کاین جامهء دریده ز اسرار کی خرند
برخیز همچو صبحُ بخوان شعر زندگی
وانگه نگر به شبنم عشقت چه ها دهند
یا حق ....................
|
|