|
ساحل
|
||
خدایا سلام ، کمی خسته ام
به عشقت دل ازغیربگسسته ام
خجل آمدم ، روسیاهم مکن
قرار دلم ؛ بی قرارم مکن
در حکمتت را گشا بر همه
زرحمت نظر کن براین قافله
شکسته پرم شوق پرواز ده
غزل در گلو مانده آواز ده
خدایا زمینت چه افسرده گشت
در آسمانت مگر بسته گشت
مگر آدمی را چه کم داده ای
که غیراز ترا میکند بندگی
نشان تودردست آن بی نشان
کلید حق اندر نگاهش نهان
بدان چاره در دست بیچاره بود
که بیچاره را مهر او چاره بود
بیا امشب اینجا ملک ساقی است
کزان جام مینا فلک باقی است
بمان تا چنان مست مستت کنم
که از نیستی جمله هستت کنم
ازآن می که درهیچ میخانه نیست
بنوشد کسی کز پی عاشقیست
یا حق ........................
تشنه نگردد آنکه می از لب ساغرش چشید
شوکت کهکشان شکست چون خم ابرویش بدید
خاک نشین خفته را نیست خبر ز سر حق
دولت جاودان شود هر که غمش به جان خرید
چون گذری بکوی عشق پرده زروی دل بکش
راز مخوان که حکمت از روی نیازت آفرید
قیل و مقال عالم از روی و ریا و حسرت است
جلوه فروش خود پرست سایه رحمتش ندید
ارزش لعل ار چه هست در کف سنگ و خاک وگل
گوهر جان چو تن رود ٬ جمله همی شود پدید
بی خودم از خویش بخوان تا که بیابیم نشان
حرمت دوست را نگر ٬ زان رخ نازنین چکید
صحن و ثنای مجلس خلوتیان شب است و آه
تکیه بزن بر آسمان ٬ نوبت عاشقان رسید
یا حق .............![]()
قرارست امشب
رخ ماه را روی دريا ببوسم
وآنگاه نقشی
که از جنس زيباترين لحظهء خاطراتست
به دامان ساحل نشانم
قشنگست احساس پرواز
سبک ميرود باد
نفس ميکشد خاک
و سرد ست آتش
در آنجا که اشکی ز سوز دلی ميچکد
نپرسيد از من چرا بی قرارم
قرارست امشب
همه زخم های دل عاشقان را بچينم
و آنوقت حرفي
که در آن پر از حس آرامش زندگانيست
به گوش شقايق رسانم .....................
یا حق ......................
اگر در انتظار دیدن رنگین کمان هستی
بمان با من
بمان تا آخر باران
نپرسیدی چرا تنها
نماز عشق را هر شب
میان رقص طوفان و تگرگ سایه ها اینجا
وضو با اشک و خون دل
بپا کردم
تماشا کن
اگر چه چشم ها باز است
اما
همه در خواب ناز شاید و رویای فردا
مانده اند امروز
و میخوانند
سرود هر چه باداباد
اگر در آرزوی لحظهء پرواز بنشستی
بخوان با من
بخوان تا آخر دنیا
![]()
![]()
یا حق .....................
|
|