|
ساحل
|
||
عشق دارد ميرسد فرياد كن
شوق شيرين در دل فرهاد كن
مدعي را آب حسرت نوش باد
زانكه شك بر چشم بي تابم نهاد
وه چه زيبا مقدمي دارد نگار
شب همه شب مانده ام در انتظار
اينك از هفت آسمان بگذشته ام
صد نشان از بي نشان آورده ام
نيست كس را تاب يكدم بيكسي
غير حق كي ميشود ناكس كسي
مست كرد آنكه در معنا گشود
نيست گشتم تا به هستيم فزود
ديگر از افسانهء مجنون مگوي
ناز ليلي در دل خونين بجوي
سوزدل درگوش ني خواندم شبي
بعد از آن ديدم عجايب عالمي
دل به سرسربردل وجامي بدست
گرد غم بر صورت عالم نشست
تا غبار از روي هستي پر كشيد
صد هزاران مژده از هر سو رسيد
یا حق ............
غروب است اينجا
اما كمي آنطرف تر
آنسوي اين دشت كوچك ، خورشيد دارد
لب غنچه ها را چه دزدانه ميبوسد از روي شبنم
چرا چشم هاي تورا بسته باران
دعا كن
كمك كن بمانم
در اين كوچه باغ شقايق
كه دلتنگم از تنگي دست عاشق
كمك كن بخوانم
در گوش باران
افسانهء حسرت دشت خشكيده از ظلم طوفان
نترس از نگاهي كه در خاطراتت نشسته
كمك كن بسازم
سرودي كه افسانه ء شوق با خود بيارد
چه تلخ است هر شب
عبور از كنار سكوتي كه در خود شكسته
ولي خواهم آمد
روزي من از اين سفر
و يك دانه گندم
كمي نور
و با اشك چشمم تا فصل باران خواهم گريست
و آنروز ديگر
نبيني سري گشنه بر روي بالين
و قلبي كه پژمرده باشد
يا حق ...................
درد كشان ميروم، بر در مي خانه ها
سينه پر از آتش است، عشق كجايي بيا
سلسلهء عاشقان ، بسته به گيسوي اوست
منت خاك درش، سرمه ء چشمان ماست
چهره خورشيد حق، بر رخ مه آشكار
شبزدگان را سحر، مژدهء رحمت ببار
زاهد خود بين نگر، شبهه ز مي ميخورد
عاقل و فرزانه كي ، اين دل خونين خرد
سبزهء جان تورا ، شوق شقايق دهم
كنج خرابات را ، ملك سليمان كنم
محنت روي حبيب ، به ز وفاي رقيب
سوخته پر آمدم ، بر سر كوي طبيب
گفت كه راز نهان، در دل خوبان عيان
بي سراز اين ره برو، ور نه نيابي نشان
یا حق ..............
سفر با تو يعني
كران ، بي كرانه
عبور از كنار ستاره
و يك بوسه بر روي ماه
مثل شوقي بدون بهانه
شبي با تو مستم
همان شب ، شب عاشقانه
قلم شانه ميزدغزل را
تو گوئي كنارم نشستي
آرام و تنها
شبيه ترانه
كمي گوش كن تا ببيني مرا
شکل بيتابي و پاکی كودكانه.......
یا حق .............
|
|