|
ساحل
|
||
![]()
مست میخواهم ترا مست وجود
تا دهم نابود را معنای بود
عشق را پروانه خواندم , سوختم
شوق پروازش به دل آموختم
عقل چون هر ذره ای را می گشود
نغمه شورش به هستی می سرود
دم به دم میسوزم از هجران و وصل
بر وصالش دور باید شد ز اصل
وصل یعنی اصل را واصل شدن
آنگه اندر بحر حق ساحل شدن
حق به موئی در میان باشد چو تیغ
مهر او چون ماه گشت اندر ستیغ
قاب قوسش کز رخ ساقی شکست
ابر رحمت گشت و بر صحرا نشست
![]()
رهگذر .............
|
|