|
ساحل
|
||
وه چه زیبا خواندم
راز چشمان ترا
از پس ظلمت آن دخمهء سرد
حال میدانم من
در دلت شوق رسیدن جاریست
دست های تو دگر تنها نیست
میتوان باز شنید
از ته دره ء طوفانزدهء خودخواهی
نغمهء سبز ترا
می توان خنده زنان
تا لب چشمهء خورشید دوید
راز عاشق شدن و سوختن جان مرا
میتوان در شب مهتابی دید
من و یک دشت پر از لالهء سرخ
منتظر میمانیم
میتوان باز رسید ..............
یا حق .......................
|
|