|
ساحل
|
||
مي شود باراني
شب اين تنگ ترين كوچهء دل
يا قفس را بشكن
يا بخوان نغمهء آزادي را
چه نيازي اينجاست
تا بنازش سر سجادهء عشق
غزل آواز كنم
حيف باشد كه نخنديم چو گل
و دراين فرصت زيباي زمين
حيف باشد كه نرقصيم چو باد
چون نسيم سحري
بزنم بوسه به خاك
دست هررهگذري
بدهم از سر شوق
شاخهءنيلوفر
تكه اي از خورشيد
و سلامي كه در آن حسرت تنهائي نيست..........
یا حق............
|
|