|
ساحل
|
||
حریر نازک زیبای احساست
نشسته بر رخ مهتاب
تنم میسوزد از تب ٬
جانم از هجران تو بی تاب
گذر کن از رگ نیلوفر آبی
نترس از جغد شوم مانده بر ویرانه ء حسرت
اگر سرد است
اگر پائیز طعنه میزند بز پیکر این دشت
سفر آغاز کن ٬ برخیز ٬ باور کن
تو در اندیشهء فردا
صدای پای باران بهارانی
و قلبت تا ابد آئینه دار طلعت خورشید میماند
فقط بر خیزو باور کن
که راز عشق را معشوق میداند .....
یا حق ...........
|
|