ساحل
 
 
 
 

حریر نازک زیبای احساست

نشسته بر رخ مهتاب

تنم میسوزد از تب ٬

جانم از هجران تو بی تاب

گذر کن از رگ نیلوفر آبی

نترس از جغد شوم مانده بر ویرانه ء حسرت

اگر سرد است

اگر پائیز طعنه میزند بز پیکر این دشت

سفر آغاز کن ٬ برخیز ٬ باور کن

تو در اندیشهء فردا

صدای پای باران بهارانی

و قلبت تا ابد آئینه دار طلعت خورشید میماند

فقط بر خیزو باور کن

که راز عشق را معشوق میداند .....

 

یا حق ...........

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 13:27  توسط شاهين   | 
  بالا