ساحل
 
 
 

درد كشان ميروم، بر در مي خانه ها

سينه پر از آتش است، عشق كجايي بيا


سلسلهء عاشقان ، بسته به گيسوي اوست

منت خاك درش، سرمه ء چشمان ماست


چهره خورشيد حق، بر رخ مه آشكار

شبزدگان را سحر، مژدهء رحمت ببار


زاهد خود بين نگر، شبهه ز مي ميخورد

عاقل و فرزانه كي ، اين دل خونين خرد


سبزهء جان تورا ، شوق شقايق دهم

كنج خرابات را ، ملك سليمان كنم


محنت روي حبيب ، به ز وفاي رقيب

سوخته پر آمدم ، بر سر كوي طبيب


گفت كه راز نهان، در دل خوبان عيان

بي سراز اين ره برو، ور نه نيابي نشان



یا حق ..............

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۰ساعت 19:26  توسط شاهين   | 
  بالا