|
ساحل
|
||
غروب است اينجا
اما كمي آنطرف تر
آنسوي اين دشت كوچك ، خورشيد دارد
لب غنچه ها را چه دزدانه ميبوسد از روي شبنم
چرا چشم هاي تورا بسته باران
دعا كن
كمك كن بمانم
در اين كوچه باغ شقايق
كه دلتنگم از تنگي دست عاشق
كمك كن بخوانم
در گوش باران
افسانهء حسرت دشت خشكيده از ظلم طوفان
نترس از نگاهي كه در خاطراتت نشسته
كمك كن بسازم
سرودي كه افسانه ء شوق با خود بيارد
چه تلخ است هر شب
عبور از كنار سكوتي كه در خود شكسته
ولي خواهم آمد
روزي من از اين سفر
و يك دانه گندم
كمي نور
و با اشك چشمم تا فصل باران خواهم گريست
و آنروز ديگر
نبيني سري گشنه بر روي بالين
و قلبي كه پژمرده باشد
يا حق ...................
|
|