|
ساحل
|
||
کجایی ای طلوع جاودان من
کسی اینجا نمی داند
همیشه درد میساید
تمام شوق ماندن را
کسی با من نمی ماند
همیشه راه میخواند
سرود هجرت مرغان وحشی را
کسی دیگر نمیخندد
همیشه اشک می شوید
تمام حسرت و تنهائی دل را
کجائی ای بهار بی خزان من
مگر نشنیده ای دیگر پرستوها نمی آیند
نمی بینی هوا سرد است
و لب هائی که می ترسند
از یک بوسه ٬ یک لبخند
چه دیروزی ٬ یادت هست؟
میشد
عشق را از هر نگاهی چید
تمام دشت را بخشید
و فردا ٬ خاطرت باشد
که شاید میتوانستی با امروز ..........................؟
رهگذر ...........![]()
|
|