|
ساحل
|
||
تشنه نگردد آنکه می از لب ساغرش چشید
شوکت کهکشان شکست چون خم ابرویش بدید
خاک نشین خفته را نیست خبر ز سر حق
دولت جاودان شود هر که غمش به جان خرید
چون گذری بکوی عشق پرده زروی دل بکش
راز مخوان که حکمت از روی نیازت آفرید
قیل و مقال عالم از روی و ریا و حسرت است
جلوه فروش خود پرست سایه رحمتش ندید
ارزش لعل ار چه هست در کف سنگ و خاک وگل
گوهر جان چو تن رود ٬ جمله همی شود پدید
بی خودم از خویش بخوان تا که بیابیم نشان
حرمت دوست را نگر ٬ زان رخ نازنین چکید
صحن و ثنای مجلس خلوتیان شب است و آه
تکیه بزن بر آسمان ٬ نوبت عاشقان رسید
یا حق .............![]()
|
|