ساحل
 
 
 

تشنه نگردد آنکه می از لب ساغرش چشید

شوکت کهکشان شکست چون خم ابرویش بدید

 

خاک نشین خفته را نیست خبر ز سر حق

دولت جاودان شود هر که غمش به جان خرید

 

چون گذری بکوی عشق پرده زروی دل بکش

راز مخوان که حکمت از روی نیازت آفرید

 

قیل و مقال عالم از روی و ریا و حسرت است

جلوه فروش خود پرست سایه رحمتش ندید

 

ارزش لعل ار چه هست در کف سنگ و خاک وگل

گوهر جان چو تن رود ٬ جمله همی شود پدید

 

بی خودم از خویش بخوان تا که بیابیم نشان

حرمت دوست را نگر ٬ زان رخ نازنین چکید

 

صحن و ثنای مجلس خلوتیان شب است و آه

تکیه بزن بر آسمان ٬ نوبت عاشقان رسید

 

یا حق .............

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۰ساعت 19:39  توسط شاهين   | 
  بالا