|
ساحل
|
||
خدایا سلام ، کمی خسته ام
به عشقت دل ازغیربگسسته ام
خجل آمدم ، روسیاهم مکن
قرار دلم ؛ بی قرارم مکن
در حکمتت را گشا بر همه
زرحمت نظر کن براین قافله
شکسته پرم شوق پرواز ده
غزل در گلو مانده آواز ده
خدایا زمینت چه افسرده گشت
در آسمانت مگر بسته گشت
مگر آدمی را چه کم داده ای
که غیراز ترا میکند بندگی
نشان تودردست آن بی نشان
کلید حق اندر نگاهش نهان
بدان چاره در دست بیچاره بود
که بیچاره را مهر او چاره بود
بیا امشب اینجا ملک ساقی است
کزان جام مینا فلک باقی است
بمان تا چنان مست مستت کنم
که از نیستی جمله هستت کنم
ازآن می که درهیچ میخانه نیست
بنوشد کسی کز پی عاشقیست
یا حق ........................
|
|