|
ساحل
|
||
قدری بخند
کاینجا کسی
باغ شقایق ندیده است
در این هجوم آهن و تردید عاطفه
گويی که لب در تب یک بوسه مانده است
قدری بمان
کز آشیان
مرغ مهاجر پریده است
در پشت ابر تیرهء وهم و خیال شب
شاید پرستو
پنجرهء خانهء ما را ندیده است
وقت نمازست و نیاز و سکوتُ صبر
انگارمهر خدا
در رگ عاشق چکیده است
قدری نفس بکش
که این دشت مرده باز
در آرزوی بوی بهاران نشسته است
یا حق ............
|
|