ساحل
 
 
 
می ترس از نگاه خستهء بارانی دلی

کز ظلم شب منتظراست تا سحر رسد

 

یا رب کجایی که در این فصل بندگی

سالوس گشته زاهد و مستانه می رود

 

کی بی غبارمیرسد آوای رخش و نی

شوریدگان؛ ندیده غم دلدار می خرند

 

چون بسته پای شوق به زنجیربردگی

بر بوم خاطرات رخ پرواز می کشند

 

می مانی ای جان ، پی جانانه گر روی

این راه صد ساله به عشقش شبی برند

 

دردت به جانم این دل خونین کجا بری

کاین جامهء دریده ز اسرار کی خرند

 

برخیز همچو صبحُ بخوان شعر زندگی

وانگه نگر به شبنم عشقت چه ها دهند

 

یا حق ....................

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان ۱۳۹۰ساعت 2:54  توسط شاهين  
  بالا