|
ساحل
|
||
کز ظلم شب منتظراست تا سحر رسد
یا رب کجایی که در این فصل بندگی
سالوس گشته زاهد و مستانه می رود
کی بی غبارمیرسد آوای رخش و نی
شوریدگان؛ ندیده غم دلدار می خرند
چون بسته پای شوق به زنجیربردگی
بر بوم خاطرات رخ پرواز می کشند
می مانی ای جان ، پی جانانه گر روی
این راه صد ساله به عشقش شبی برند
دردت به جانم این دل خونین کجا بری
کاین جامهء دریده ز اسرار کی خرند
برخیز همچو صبحُ بخوان شعر زندگی
وانگه نگر به شبنم عشقت چه ها دهند
یا حق ....................
|
|