|
ساحل
|
||
در دل نشان مهر تو آیینه شد به دست
دیدم که قامتت رخ مهتاب می شکست
از این مجال شیشه ای مانده در نفس
بشکسته بال عشق زسودای این قفس
هرگزمشین بی میُ معشوقه یک زمان
مستان ؛ غم زمانه ندارند دراین میان
بر زخم های کهنهء جانم چه دیده ای
لطف حبیب است و ندارم گلایه ای
گفتا طبیب میرسد ازره ؛ صبورباش
گفتم رغیب کو؛ که زند زخم دلخراش
در آن مقامی که ملک ره بدان نداشت
اسرار حق در دل میخانه ها گذاشت
گفتا که در توام ؛ به کجا می بری مرا
گفتم که عاشق هستم ومست وغزلسرا
یا حق .....................
|
|