ساحل
 
 
 

نبودی ٬  آمدی 

 اما نمیدانی

چرا با چشم بسته بغض تو ترکید

پدر از شوق میرقصید

و مادر هم تمام عشق را یکجا به تو بخشید

سلام ای عاشق شبگرد

بیا امشب چراغی هست ٬ سو سو میزند

تا ماه  راه خانهء خورشید را پیدا کند اینجا

چه تنگست کوچه های آرزوهایت

بیا ای شوق بی پروا

برای آرزو کردن دلم تنگست

نبودم ٬ آمدم

افسوس ٬  نمی دانم ......................

 

رهگذر

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر ۱۳۸۹ساعت 1:53  توسط شاهين   | 
  بالا