ساحل
 
 
 

دلم میسوزد از دلتنگی چشمی

که میگرید

 

تو در آن اوج زیبائی

و ما بنشسته در خاکستر بی تابی و تردید

تمام عمر گرد سایه میگردیم

 

دلم میگیرد از دستان تنهائی

 که میلرزند

 

تمام معنی عشقی

وما در ظلمت  و خودخواهی آدم 

 اسیر حسرت و آهیم

 

دلم میمیرد از فریاد لبهائی

که خاموشند

 

تو هر بیداد را دادی

و ما چون استخوانی در گلو مانده

پر از آواز  پروازیم

 

بیا امشب

دلم را پس بگیر از خاک سرد و وحشی این دشت

ببر با خود مرا تا حس یک لبخند

 

که تو تصویر هر رازی

و ما در حیرت یک قطره ء شبنم

هزار افسانه میسازیم

 

رهگذر ......................

 |+| نوشته شده در  شنبه یکم آبان ۱۳۸۹ساعت 2:43  توسط شاهين   | 
  بالا