|
ساحل
|
||
دلم میسوزد از دلتنگی چشمی
که میگرید
تو در آن اوج زیبائی
و ما بنشسته در خاکستر بی تابی و تردید
تمام عمر گرد سایه میگردیم
دلم میگیرد از دستان تنهائی
که میلرزند
تمام معنی عشقی
وما در ظلمت و خودخواهی آدم
اسیر حسرت و آهیم
دلم میمیرد از فریاد لبهائی
که خاموشند
تو هر بیداد را دادی
و ما چون استخوانی در گلو مانده
پر از آواز پروازیم
بیا امشب
دلم را پس بگیر از خاک سرد و وحشی این دشت
ببر با خود مرا تا حس یک لبخند
که تو تصویر هر رازی
و ما در حیرت یک قطره ء شبنم
هزار افسانه میسازیم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
رهگذر ......................
|
|