|
ساحل
|
||
![]()
مست میخواهم ترا مست وجود
تا دهم نابود را معنای بود
عشق را پروانه خواندم , سوختم
شوق پروازش به دل آموختم
عقل چون هر ذره ای را می گشود
نغمه شورش به هستی می سرود
دم به دم میسوزم از هجران و وصل
بر وصالش دور باید شد ز اصل
وصل یعنی اصل را واصل شدن
آنگه اندر بحر حق ساحل شدن
حق به موئی در میان باشد چو تیغ
مهر او چون ماه گشت اندر ستیغ
قاب قوسش کز رخ ساقی شکست
ابر رحمت گشت و بر صحرا نشست
![]()
رهگذر .............
![]()
تکه های کوچک پاییز
می چکید از شاخه های آن سپیداری که می لرزید
شعله ای از عشق در چشمان بی تابم
چه می رقصید
وغزل می خواند
در گوش شقایق باد
می شنیدم
بازمی خندید
کوچه هائی ساکت از نفرت
دست هائی خالی از فریاد و بی حسرت
حس دشت تشنه را باران
چه مشتاقانه می بوسید
با که گویم آنچنان آغاز و این پایان
از که پرسم راز آن پرواز و این زندان
باز خوانم نغمه ای از شوق
و می دانم
که تنها عشق می فهمید
![]()
رهگذر ..............
بی تو نی افسانه خواهم نی صنم
شرح مستی بی تو ناید بر قلم
چون ننالم در فراغش روز و شب
مرهمی ده سوختم در تاب و تب
دل بر آتش؛ سر به خاکستر نهم
در رهش افتان و خیزان می روم
می ندانم در من خاموش کیست
دل ازو دلدار او این شوق چیست
یوسوفش خواندم به چه اندر شدم
شه چو مه رخشان و نورش در دلم
نوح خواندم ، غرشی کرد آسمان
سیل گشت و برد آن نا محرمان
هر نبی و هر کریم و هر ولی
چونکه نامیدم بدیدم گلشنی
عشق بود آن طوطی شکر شکن
کز میش سرمست گشته جان و تن
رهگذر .............
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
می شوی زیبا چو زیبا بنگری
هم شوی دیبا چو ازرق برکنی
سّر حق را طوطیای دیده کن
عقل را فانوس شام تیره کن
چون نشان از بی نشان داری بیا
ورنه در آئینه ؛ انکارش نما
عشق بازان؛ تاج گل بر سر کشید
باده نوشان؛ می به هر ساغر دهید
طالب از مطلوب سازد صد چراغ
عاشق از معشوق سوزد در فراغ
اوست مطلوب هم طلب زاید زاو
اوست معشوق؛ عشق داند راز او
با منش هر شب صفائی دیگرست
جلوه ای از نور یا حق با منست
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
رهگذر.............
![]()
![]()
![]()
پیر و شکسته گشتمی , تا که رخ تو دیدمی
دل ز همه بریدمی , سینه ز غم دریدمی
رحم کن ای دلیل راه , رفت دگر قرار ما
خنجر کین خریدمی , چون پی تو دویدمی
مهر تو شد ترانه ام , ای تو همه بهانه ام
بند ز پا گسستمی , بتکده ها شکستمی
شوکت عشق بین عجب , طعنه به ماه می زند
شور به پا کنم شبی , شوق تو گر ببینمی
قامت صبر ما خمید , چون کرم تو را بدید
زخم به جان خریدمی , می ز کفت چشیدمی
سّر کمان ابرویت , بر دل ما شراره زد
چله نشین گشتمی , لب به دهان گزیدمی
رهگذرم به کوی تو , شاه نشین گدای تو
سیم ز کف فکندمی , گوهر تو چو دیدمی
![]()
![]()
![]()
رهگذر ........
تا بار غم عشق تو برسینه نهادیم
نقشی ز رخ ماه براین دیده نشاندیم
چون بود من اندردم هستی توجاریست
صد باده ا ز این جام بر اغیار چشاندیم
بلبل به غزل شوق گل اندر چمن افکند
بی فیض تو کی نغمهء گلزار بخواندیم
صد جلوهء معشوق در افگار نهان است
ناپخته دل اندر هوس خاک فشاندیم
گفتا که ز اسرار بگو پاک دلان را
گفتیم و عجب شور به میخانه فتاندیم
کوران و کران خانه بر احباب نشاندند
دیدیم وشنیدیم و زر و سیم بدادیم
پرواز کند شهپر شاهین صفت ما
صیاد توئی٬ صید توئی٬ چشم براهیم
![]()
![]()
![]()
رهگذر ........
یاد آن پنجره ء باز بخیر
زیر نور مهتاب
روی احساس ترک خورده و تاریک قفس
وسط هم همه مبهم دشت
من غزل می خواندم
و چه آرام آرام
با صدای باران
خواهرم می رقصید
جای مادر خالی
باز کن پنجره را .....................
رهگذر
آی مردم او مرا آموخته
درس عشق و راز شمع سوخته
من غم پروانه ها را دیده ام
سایه ای را بارها بوسیده ام
دست را بهر نوازش داده است
چشم را دریای خواهش خوانده است
اشک چشمم دامنت را تر کند
دل ز عشقت ترک این دولت کند
بر در میخانه رسوایم کنید
مست و بی تاب از لب یارم کنید
نیستم در بند آب و نان و گل
هستم از جنس شقایق آه دل
در ره دیدار او بی پا وسر
می نشینم زار و گریان تا سحر
می نشینم تا پر وبالم دهد
سینه ای مشتاق دلدارم دهد
آی مردم پرده از رخ برکشید
جرعه از مینای کوثر در کشید
![]()
رهگذر ...................
دلم میسوزد از دلتنگی چشمی
که میگرید
تو در آن اوج زیبائی
و ما بنشسته در خاکستر بی تابی و تردید
تمام عمر گرد سایه میگردیم
دلم میگیرد از دستان تنهائی
که میلرزند
تمام معنی عشقی
وما در ظلمت و خودخواهی آدم
اسیر حسرت و آهیم
دلم میمیرد از فریاد لبهائی
که خاموشند
تو هر بیداد را دادی
و ما چون استخوانی در گلو مانده
پر از آواز پروازیم
بیا امشب
دلم را پس بگیر از خاک سرد و وحشی این دشت
ببر با خود مرا تا حس یک لبخند
که تو تصویر هر رازی
و ما در حیرت یک قطره ء شبنم
هزار افسانه میسازیم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
رهگذر ......................
دعا کن
امشب
که باران ببارد
دعا کن شقایق نمیرد
نگو وقت تنگ است
و بگذار
نسیم سحر بوی پیراهن گل بگیرد
و یک روز شاید هوا آفتابی شود
و آنوقت
مرا باز هم زنده کن
دعا کن که ماه من امشب
سحر را ببیند...........![]()
رهگذر.....................
گشت مجنون در پی لیلا شبی
مست بگذشت از کنار گلشنی
بوی لیلا بر مشامش چون رسید
صد هزاران جامه بر تن می درید
هر نمازش را وضو با خون گرفت
شوق وصلش بر دل مجنون سرشت
گر ز کوی او نسیمی می وزید
بی خود از خود رو به صحرا می دوید
گفت مجنونم به زنجیرم کنید
دین و دل دادم ٬ تکفیرم کنید
ناگهان آمد ندا از آسمان
سوز لیلی شعله زدبر آشیان
گر توئی مجنون منم لیلای تو
بی قرارم از غم هجران تو
با خیالت عشق بازی میکنم
تا قیامت نغمه سازی میکنم![]()
![]()
![]()
رهگذر...................
نبودی ٬ آمدی
اما نمیدانی
چرا با چشم بسته بغض تو ترکید
پدر از شوق میرقصید
و مادر هم تمام عشق را یکجا به تو بخشید
سلام ای عاشق شبگرد
بیا امشب چراغی هست ٬ سو سو میزند
تا ماه راه خانهء خورشید را پیدا کند اینجا
چه تنگست کوچه های آرزوهایت
بیا ای شوق بی پروا
برای آرزو کردن دلم تنگست
نبودم ٬ آمدم
افسوس ٬ نمی دانم ......................![]()
رهگذر
عشق را از قفس آزاد کنید
بگذارید که احساس کند
گرمی دست خدا را
خالی از حسرت و آه
بنشیند ٬ روی آرامش باد
نفسی تازه کند
بگذارید که پرواز کند
تا ته تنگ ترین کوچهء دل
بنویسد ٬ روی هر خاطره ای ٬ شعر زیبای امید
سفر آغاز کند
زخمی از جنس غروب
کرده بی تاب مرا
آی مردم
عشق را از قفس آزاد کنید ...........![]()
رهگذر .................
کجایی ای طلوع جاودان من
کسی اینجا نمی داند
همیشه درد میساید
تمام شوق ماندن را
کسی با من نمی ماند
همیشه راه میخواند
سرود هجرت مرغان وحشی را
کسی دیگر نمیخندد
همیشه اشک می شوید
تمام حسرت و تنهائی دل را
کجائی ای بهار بی خزان من
مگر نشنیده ای دیگر پرستوها نمی آیند
نمی بینی هوا سرد است
و لب هائی که می ترسند
از یک بوسه ٬ یک لبخند
چه دیروزی ٬ یادت هست؟
میشد
عشق را از هر نگاهی چید
تمام دشت را بخشید
و فردا ٬ خاطرت باشد
که شاید میتوانستی با امروز ..........................؟
رهگذر ...........![]()
تو از آن سوی یک لبخند می آئی
برای چشم زیبای تو کم بودم
ای تنهاترین عاشق
بمان با من
میان هر هجای نام تو ٬ رازیست
چه دریائیست
بکش زنجیر بر این پیکر بی جان
مرا با خود ببر تا آخر تنهائیت امشب
اسیرم کن
چه رؤیائیست.........
![]()
![]()
![]()
![]()
رهگذر .............
ای یار بیا دمی به میخانه رویم
غم بر فلک افکنیم و مستانه شویم
طامات و خرافات نه در مذهب ماست
در خرقه زنیم آتش و رندانه رویم
دنیا و تمام آرزوها یش را
مستانه به پای عشق گردن بزنیم
شب تا به سحر به شوق دیدار حبیب
در شمع وجود خویش پروانه شویم
رازی که نگفتیم و نگوییم به کس
دردانه به گرد مهر و سجاده کنیم
آن خال و خط و جاه و جلال و جبروت
یکجا همه بر مقدم دلدار دهیم
یک بوسهء او هزار جان میطلبد
جان در کف و لب بر لب ساغر بنهیم
رهگذر ................
|
|