|
ساحل
|
||
آخر پاییز است
وهنوز
مانده تا دانه ء برف
لب سر شاخه ء احساس مرا بوسه زند
مادرم بی تاب است
قطره اشکی از شوق
چه تقلا میکرد
روی چشمان پدر
کودکی در راه است
مثل یک چشمه ء نور
کم کمک می آید
و عجب آمدنی
اینک این سینه ء خاکستری عاشق و مست
به کجا خواهد رفت
صورتش سرخ شداز سیلی طوفان و تگرگ
سال ها میگذرد
میدود در پی هم پاییزان
تا که شاید یک روز
بسراید لب یار
بی ریا باز
سلام
خیر مقدم
مژده باد دولت عشاق به کام ..........
یا حق .........................
توی ایوون حیات خونمون ؛ پرستوها
لونه ای ساخته بودن
حسرت و جدایی رو
هیچ موقع نمی دیدن
آخه تو خونه ء ما ؛ شهر ما
همیشه مردم ما ؛ می خندیدین
توی باغچه ؛ روی بوته های یاس
یادته پروانه های رنگارنگ
چه قشنگ می رقصیدن
قصهء مادر بزرگ ؛ یادش بخیر
مارو با خودش میبرد
پیش شاه پریون
یکی بود یکی نبود
توی چشم آدما
عاشقی مثله یه افسانه نبود
حرفی از جنس غم و حسرت و آه
ورقای دفتر خاطره هارو نمی خوند
خنده ها از ته دل
گریه هامون
حس دلمرده ء سایه های شب رو میشکوند
نکنه یادت بره
بوی شب بو ؛ رنگ نیلوفر آبی
باور دستای گرمی که پر از ستاره بود
نکنه دیر بشه باز؛ خوابش بره
عمو زنجیر بافمون
زنجیرای بافتمون گیر بکنن
توی قرن آهن و سکه ء زرد
نکنه بابا نیاد
یادته ؛ یادش بخیر
همه با هم یه صدا داد میزدیم
با صدای چی میاد
می دونم خورشید خانم
یه روز از همین روزا
قاصدک تو گوش من گفت
که دوباره باز میاد .................
یا حق ..............
در دل نشان مهر تو آیینه شد به دست
دیدم که قامتت رخ مهتاب می شکست
از این مجال شیشه ای مانده در نفس
بشکسته بال عشق زسودای این قفس
هرگزمشین بی میُ معشوقه یک زمان
مستان ؛ غم زمانه ندارند دراین میان
بر زخم های کهنهء جانم چه دیده ای
لطف حبیب است و ندارم گلایه ای
گفتا طبیب میرسد ازره ؛ صبورباش
گفتم رغیب کو؛ که زند زخم دلخراش
در آن مقامی که ملک ره بدان نداشت
اسرار حق در دل میخانه ها گذاشت
گفتا که در توام ؛ به کجا می بری مرا
گفتم که عاشق هستم ومست وغزلسرا
یا حق .....................
کز ظلم شب منتظراست تا سحر رسد
یا رب کجایی که در این فصل بندگی
سالوس گشته زاهد و مستانه می رود
کی بی غبارمیرسد آوای رخش و نی
شوریدگان؛ ندیده غم دلدار می خرند
چون بسته پای شوق به زنجیربردگی
بر بوم خاطرات رخ پرواز می کشند
می مانی ای جان ، پی جانانه گر روی
این راه صد ساله به عشقش شبی برند
دردت به جانم این دل خونین کجا بری
کاین جامهء دریده ز اسرار کی خرند
برخیز همچو صبحُ بخوان شعر زندگی
وانگه نگر به شبنم عشقت چه ها دهند
یا حق ....................
عشق آمد گونه هایت را
نوازش کرد و رفت
رد پای اشک های مهربانت را
چه زیبا
بوسه باران کرد و رفت
رفت و انگار
عطر نرگس
مانده دراین کوچه باغ انتظار
شوق وصل آیینه چون شد
بنگر آنگه روی یار
سایه بودی
صبح آمد خلوتت را
نور باران کرد و رفت
خالی دستان گرمت را
چه مشتاقانه
لبریز از شقایق کرد و رفت
رفت ؛ اما
جلوه هایش خانهء خورشید گشت
چتری از رنگین کمان بر آسمان دل نشست ............
یا حق ...........
صدایم کن ای همنوا با سکوت شقایق
شنیدی
قرارست باران ببارد
و احساس من خیس خیس است
بخوان شعر رنگین کمان را
نسیم سحرچاره ساز است
حریر نگاهش مرا برده امشب به دیدار شبنم
وجای تو خالی
اما
خیال تو کافی
تا دشت خشکیده را؛ سبزه زاران کنم
نشانم ده ای همسفر با پرستوی عاشق
ببین بازمیخواهم اینبار
غم برگ زردهمه خاطرات به شب مانده ام را
سپارم به پاییز
که لبریز از شوق پرواز
پُراز انتظارم
یا حق ................
نشستم لب ساحل آرام و تنها , تا انتظارم سرآید
چه زیباست موسیقی موج ورقص بلم , خنده ماه
و اشکی که میباردازشوق وصلش, بی حسرتُ آه
بیا تا ازاین حجم نامبهم کوچه پس کوچهء, زندگانی
بسازیم از نو, به اندازهء سهم چشمان خود, آشنایی
نترسیم ازغرش بغض طوفان , که باید عاشق برانیم
ودرامتداد شقایق, شاید کمی نور,یک دانه گندم بکاریم
نگاه کن ,غزل میچکد از گلوی قلم , باز دل بیقرارست
زابروی دلبرگره میگشاید , گویی که شب , رازدارست
نسیم سحر مینوازد , آرام آهنگ پاییزرا , بررخ برگ
تن سبز جنگل , بیتاب و زردست , نگاهش , چه دلتنگ
واینبار سر می سپارم, به صحرا چو مجنون, شاید بیابد
نشانی از آن آشنایی , که دل در پیش رفتُ دیگر, نیامد
یاحق ............
لختی درنگ ای عاشقان , آمد ندا از آسمان
مطرب بزن رطل گران , درشوروصل عرشیان
چون خندهء گل شد پدید , بلبل غزلخوان پرکشید
غمازشهرآشوب بین , یک قطره زان می میچشید
گر دل به طوفان ها دهی , از بحرمعنا بگذری
چون ناخدا شد با خدا , آنگه به ساحل می رسی
سوزوگدازواشک و آه , پیمان معشوقست وما
ماییم و شوق انتظار, ای شاه خوبان رخ نما
دردا که دراین آشیان , خونست جای می بجام
بنشین و غم ازدل بران , ما را زهرننگیست نام
برسرکله بشکن چوگل , درشمع جان پروانه شو
وانگه درمیخانه ها , راز از لب مستان شنو
تا در حرم هستی بخوان , خطی ز اسرار نهان
عالم به پایت سجده کرد , بر آستانش جان فشان
یا حق ..............
میشه آسمونو بوسید
رو تنش ستاره پاشید
تو غروب قلبای سرد
میشه خورشیدشدُتابید
از لج حسرت دنیا
میشه بازدوباره خندید
میشه ازروصورت ماه
رازشبگردارو پرسید
غم دیوارارو باید
از تن پنجره ها چید
روی حس قاصدکها
شوق پر کشیدنُ دید
تموم فاصله ها رو
از تو ذهن جاده دزدید
واسه غنچه های تشنه
باید ابری شدو بارید
قصه های تلخ و شیرین
از شب و خاطره پرسید
میشه تا آخر دنیا
عشقو بی بهونه بخشید
یا حق ......................
کوچه ها را دیده ای
وه چه زیبا کرده رد پای تو
این مسیر رفته را
باز هم با من بیا
با صدای جویباران ؛ میتوان تصویر دریا را کشید
میتوان تا انتهای حس جنگل
بوته های هرزه را از دامن گلبرگ چید
با شب از فردا بگو
از شعور وشعر واز دلدادگی
بگذر از تکرار هر بیهودگی
میتوان
چشم را آیینه کرد
شست با اشکان شوق ؛ نقش هر زنجیر را
از تن اندیشه های مانده در افسردگی
باز هم با من بیا
میتوان بی بال وپر
روی دریا ؛ کوه ؛ جنگل
تا کنار خانهء خورشید هم پرواز کرد
حجم مسموم زمین
سال ها در حسرت است
حسرت موسیقی زیبای عشق و زندگی
یا حق ...................
سهم ما از دنیا
وحشت از گم شدن است
مرزها را بردار
و نترس از شب و بی مهری ماه
جای تفسیر درخت
دانه ای تازه بکار
روی سقف قفس سردترین حسرت خودرا اینبار
پر کن از پنجره هایی که همیشه باز است
رو به آن جذبهء آرام و بلند
قاصدک را با خود
خواهد آورد نسیم
دل من میلرزد
پشت دیوار صدای نفسی می آید
شاید او آمده است
میشناسد تن زخمی مرا
بوسه اش میشکند
هیبت نفرت بی عاطفه را
چشم او راز شقایق ها را
بی صدا میخواند
در سکوتی که پر از مژدهء زیبای خداست
راستی میدانی
سهم دنیا از ما
ترس از عاشق شدن است ............................
یا حق ..........................
قدری بخند
کاینجا کسی
باغ شقایق ندیده است
در این هجوم آهن و تردید عاطفه
گويی که لب در تب یک بوسه مانده است
قدری بمان
کز آشیان
مرغ مهاجر پریده است
در پشت ابر تیرهء وهم و خیال شب
شاید پرستو
پنجرهء خانهء ما را ندیده است
وقت نمازست و نیاز و سکوتُ صبر
انگارمهر خدا
در رگ عاشق چکیده است
قدری نفس بکش
که این دشت مرده باز
در آرزوی بوی بهاران نشسته است
یا حق ............
در این غربت چه بیتابم کجایی
طبیبا سوخت جانم کی می آیی
به لطف باده نوشان می فروشم
چوخم درخویش جوشان ُخموشم
شبُ عشق استُ شورُحال پرواز
حریم خلوت دل گشته پر راز
ملک آیینه دار مهر و کین است
جهان انگشترُعاشق نگین است
کسی را کش چراغ دل فروزی
به وقت ظلمت ازچه میگریزی
چرا زلفت پریشان است امشب
تنم میسوزدازوصل تو در تب
به سالک ره نمودم رهزنی کرد
حجاب دل گشودم خودزنی کرد
چو زاهد را به خلوتگه کشاندم
هزار افسانه زان بتخانه خواندم
ره فرزانگان مکراست و حیلت
جهان درسرپرازآهست وحسرت
به دل چون بنگری دلدارت آید
به بالینت همه شب سر گذارد
یاحق .............
خدایا سلام ، کمی خسته ام
به عشقت دل ازغیربگسسته ام
خجل آمدم ، روسیاهم مکن
قرار دلم ؛ بی قرارم مکن
در حکمتت را گشا بر همه
زرحمت نظر کن براین قافله
شکسته پرم شوق پرواز ده
غزل در گلو مانده آواز ده
خدایا زمینت چه افسرده گشت
در آسمانت مگر بسته گشت
مگر آدمی را چه کم داده ای
که غیراز ترا میکند بندگی
نشان تودردست آن بی نشان
کلید حق اندر نگاهش نهان
بدان چاره در دست بیچاره بود
که بیچاره را مهر او چاره بود
بیا امشب اینجا ملک ساقی است
کزان جام مینا فلک باقی است
بمان تا چنان مست مستت کنم
که از نیستی جمله هستت کنم
ازآن می که درهیچ میخانه نیست
بنوشد کسی کز پی عاشقیست
یا حق ........................
تشنه نگردد آنکه می از لب ساغرش چشید
شوکت کهکشان شکست چون خم ابرویش بدید
خاک نشین خفته را نیست خبر ز سر حق
دولت جاودان شود هر که غمش به جان خرید
چون گذری بکوی عشق پرده زروی دل بکش
راز مخوان که حکمت از روی نیازت آفرید
قیل و مقال عالم از روی و ریا و حسرت است
جلوه فروش خود پرست سایه رحمتش ندید
ارزش لعل ار چه هست در کف سنگ و خاک وگل
گوهر جان چو تن رود ٬ جمله همی شود پدید
بی خودم از خویش بخوان تا که بیابیم نشان
حرمت دوست را نگر ٬ زان رخ نازنین چکید
صحن و ثنای مجلس خلوتیان شب است و آه
تکیه بزن بر آسمان ٬ نوبت عاشقان رسید
یا حق .............![]()
قرارست امشب
رخ ماه را روی دريا ببوسم
وآنگاه نقشی
که از جنس زيباترين لحظهء خاطراتست
به دامان ساحل نشانم
قشنگست احساس پرواز
سبک ميرود باد
نفس ميکشد خاک
و سرد ست آتش
در آنجا که اشکی ز سوز دلی ميچکد
نپرسيد از من چرا بی قرارم
قرارست امشب
همه زخم های دل عاشقان را بچينم
و آنوقت حرفي
که در آن پر از حس آرامش زندگانيست
به گوش شقايق رسانم .....................
یا حق ......................
اگر در انتظار دیدن رنگین کمان هستی
بمان با من
بمان تا آخر باران
نپرسیدی چرا تنها
نماز عشق را هر شب
میان رقص طوفان و تگرگ سایه ها اینجا
وضو با اشک و خون دل
بپا کردم
تماشا کن
اگر چه چشم ها باز است
اما
همه در خواب ناز شاید و رویای فردا
مانده اند امروز
و میخوانند
سرود هر چه باداباد
اگر در آرزوی لحظهء پرواز بنشستی
بخوان با من
بخوان تا آخر دنیا
![]()
![]()
یا حق .....................
جان به لبم رسیده تا ٬ لب به سخن گشوده جان
سّر یقین و شوق حق ٬ در رخ عاشقان بخوان
بر در سجده گاه عشق ٬ بوسه بزن به جام می
جاه و جلال این جهان ٬ می نطلب ز ناکسان
محرم این حرم شدن ٬ سوخته پر رسیدن است
زردی رخ نگر عجب ٬ جلوه دهد به بوستان
جور رقیب چون زند تیغ جفا٬ وفا نما
از سر صبر دَر شود ٬ سنگ سیاه بی نشان
بی پروبال پرکشم ٬ گه ز وفای روی دوست
خانه به دوش عشق را٬ از سر کوی خود مران
دم مزن از کمالُ نقص ٬ بودُ نبود وهجرُوصل
تا که بر آید آفتاب ٬ در دل شب چو مه بمان
خنده چو گل بزن که دی ٬ رفتُ غمش به خاک داد
غرقهء بحر عشق را ٬ ساحل سبزش آشیان
تا نفس آیدم به تن ٬ شرح گلاب و گل دهم
از ازلم نوشته اند ٬ پرده نشین غزل بخوان
![]()
یا حق ...............
تماشا کن
نمی بینی ؟
که من تفسیر حسی مانده در این غربت خاکم
بگو فردا
بیاید غم
که هر شب دامن این دشت راباید
زآب دیدگان عاشقم گلگون کنم
از نو
میان ماندن و رفتن
سکوتی گنگ پیجیدست
و رفتم تا بمانم در رگ تنهاییُ خلوت
برای ماندنم اینبار در گوشم
شقایق گفت
خواهی رفت
بگو فردا
بیاید غم .............
یا حق .................
![]()
من اینجا شکل دریا را
نشان آسمان دادم
بگو باران ببارد باز
که خیس خیسم از دلتنگی این دشت
نمیدانی چه سخت است
گفتن افسانهء شبنم
برای غنچه ء خشکیده در طوفان
چه سنگین است
گوش نفرت و بیداد
برای نغمه های جان
بگو باران ببارد باز
نسیمی می وزد امشب
که بوی آشنا دارد
و چشمی پشت این دیوار
سر سجاده میگرید
و بوی یاس و نرگس حجم تنهایی زیبای ترا
پر میکند از عشق
نگو دیر است
و دست مهربانت را
کسی دیگر نمی بوسد
ببین باران چه زیبا باز می بارد......
یا حق ..........
عشق دارد ميرسد فرياد كن
شوق شيرين در دل فرهاد كن
مدعي را آب حسرت نوش باد
زانكه شك بر چشم بي تابم نهاد
وه چه زيبا مقدمي دارد نگار
شب همه شب مانده ام در انتظار
اينك از هفت آسمان بگذشته ام
صد نشان از بي نشان آورده ام
نيست كس را تاب يكدم بيكسي
غير حق كي ميشود ناكس كسي
مست كرد آنكه در معنا گشود
نيست گشتم تا به هستيم فزود
ديگر از افسانهء مجنون مگوي
ناز ليلي در دل خونين بجوي
سوزدل درگوش ني خواندم شبي
بعد از آن ديدم عجايب عالمي
دل به سرسربردل وجامي بدست
گرد غم بر صورت عالم نشست
تا غبار از روي هستي پر كشيد
صد هزاران مژده از هر سو رسيد
یا حق ............
غروب است اينجا
اما كمي آنطرف تر
آنسوي اين دشت كوچك ، خورشيد دارد
لب غنچه ها را چه دزدانه ميبوسد از روي شبنم
چرا چشم هاي تورا بسته باران
دعا كن
كمك كن بمانم
در اين كوچه باغ شقايق
كه دلتنگم از تنگي دست عاشق
كمك كن بخوانم
در گوش باران
افسانهء حسرت دشت خشكيده از ظلم طوفان
نترس از نگاهي كه در خاطراتت نشسته
كمك كن بسازم
سرودي كه افسانه ء شوق با خود بيارد
چه تلخ است هر شب
عبور از كنار سكوتي كه در خود شكسته
ولي خواهم آمد
روزي من از اين سفر
و يك دانه گندم
كمي نور
و با اشك چشمم تا فصل باران خواهم گريست
و آنروز ديگر
نبيني سري گشنه بر روي بالين
و قلبي كه پژمرده باشد
يا حق ...................
درد كشان ميروم، بر در مي خانه ها
سينه پر از آتش است، عشق كجايي بيا
سلسلهء عاشقان ، بسته به گيسوي اوست
منت خاك درش، سرمه ء چشمان ماست
چهره خورشيد حق، بر رخ مه آشكار
شبزدگان را سحر، مژدهء رحمت ببار
زاهد خود بين نگر، شبهه ز مي ميخورد
عاقل و فرزانه كي ، اين دل خونين خرد
سبزهء جان تورا ، شوق شقايق دهم
كنج خرابات را ، ملك سليمان كنم
محنت روي حبيب ، به ز وفاي رقيب
سوخته پر آمدم ، بر سر كوي طبيب
گفت كه راز نهان، در دل خوبان عيان
بي سراز اين ره برو، ور نه نيابي نشان
یا حق ..............
سفر با تو يعني
كران ، بي كرانه
عبور از كنار ستاره
و يك بوسه بر روي ماه
مثل شوقي بدون بهانه
شبي با تو مستم
همان شب ، شب عاشقانه
قلم شانه ميزدغزل را
تو گوئي كنارم نشستي
آرام و تنها
شبيه ترانه
كمي گوش كن تا ببيني مرا
شکل بيتابي و پاکی كودكانه.......
یا حق .............
در ميخانه اينجا باز باز است
دل عاشق پر از رازو نياز است
درون پرده نامحرم نيايد
كه سرو قامت دلبر عيان است
ز وصلش سر خوش آمد گل بريزيد
تو گو ئي عالم اندر سجده گاه است
بنازم بر دم ساقي كه هر دم
جمال يار در جامش عيان است
گره بگشا ز زلف باد و بنگر
هزاران را فغان از بوستان است
الا اي عاشقان ، دل خونم از هجر
چه غم باشد چو معشوقه به كام است
همه شب تا سحر پرواز كردم
نشان از مهرش اندر چشم يار است
به خلوتگاهم ار آئي وضو ساز
كه آنجا قبله گاه عاشقان است
صور بيني ز سيرت جو معاني
كه سيرت صورت سر البيان است
كرم بين كاين گداي كم بها را
غزل از فيض روحش در ميان است
یا حق ...........
حریر نازک زیبای احساست
نشسته بر رخ مهتاب
تنم میسوزد از تب ٬
جانم از هجران تو بی تاب
گذر کن از رگ نیلوفر آبی
نترس از جغد شوم مانده بر ویرانه ء حسرت
اگر سرد است
اگر پائیز طعنه میزند بز پیکر این دشت
سفر آغاز کن ٬ برخیز ٬ باور کن
تو در اندیشهء فردا
صدای پای باران بهارانی
و قلبت تا ابد آئینه دار طلعت خورشید میماند
فقط بر خیزو باور کن
که راز عشق را معشوق میداند .....
یا حق ...........
مي شود باراني
شب اين تنگ ترين كوچهء دل
يا قفس را بشكن
يا بخوان نغمهء آزادي را
چه نيازي اينجاست
تا بنازش سر سجادهء عشق
غزل آواز كنم
حيف باشد كه نخنديم چو گل
و دراين فرصت زيباي زمين
حيف باشد كه نرقصيم چو باد
چون نسيم سحري
بزنم بوسه به خاك
دست هررهگذري
بدهم از سر شوق
شاخهءنيلوفر
تكه اي از خورشيد
و سلامي كه در آن حسرت تنهائي نيست..........
یا حق............
هميشه بهار از پس زمستان سرد رخ مي نمايد
اشارتيست براي عاشق و عنايتيست از طرف معشوق
و فرصتيست براي دانه ها يي كه در انديشه روييدنند
بهارتان جاودان باد
دانه هاي ياقوت
ميچكد از دل آن آبي زيباي بلند
و عجب دلهره اي
روي گلبرگ شقايق جاريست
زير خاكستري دشت سپيدار بلند
پر از انديشه سبز
گاه قرمز، گاه زرد
و چه زيبائي بي دغدغه اي
در نگاهيست كه عاشق شده است .............
يا حق ................
وه چه زیبا خواندم
راز چشمان ترا
از پس ظلمت آن دخمهء سرد
حال میدانم من
در دلت شوق رسیدن جاریست
دست های تو دگر تنها نیست
میتوان باز شنید
از ته دره ء طوفانزدهء خودخواهی
نغمهء سبز ترا
می توان خنده زنان
تا لب چشمهء خورشید دوید
راز عاشق شدن و سوختن جان مرا
میتوان در شب مهتابی دید
من و یک دشت پر از لالهء سرخ
منتظر میمانیم
میتوان باز رسید ..............
یا حق .......................
چو نرگس عطر افشانست و تاج گل بسر دارد
جمالش شوق جاويدان زند بر دولت امكان
زبان خامه نتواند نشان از لا مكان آرد
شبي در خلوت مستي بديدم قامت هستي
بشارت باد مستان را كه ساقي باده نوش آمد
ملك در سجده ء عشقيست كندر خاك پيچيده
خوشا آن دل كه اين گوهر چو دري در ميان دارد
نهان گردد ز سر حق ميان پرده ، راز عشق
ز سوز اشك و آه دل حجاب از چهره بردارد
ياحق .............................
|
|